تبليغاتX
محمد جواد جزینی

محمد جواد جزینی

نویسنده ومنتقد ادبیات داستانی

حسين بيمار بود. مدت ها بود که بيمار بود. اما نه به روي خودش مي آورد و نه به روي بيماري. سخت کار مي کرد. آن قدر پرتلاش، پراميد که شايد حتي کسي نمي خواست باور کند که حسين ابراهيمي در مقابل بيماري اش تسليم مي شود. تسليم نمي شد. اين را مي شد در برق چشم هايش وقتي صبح ها مي آمد سر کار ديد. حتي مي شد وقت هايي را که از آرزوهايش حرف مي زد ديد. اهل گلپايگان بود، به قول خودش روستازاده. با همان مهرباني هايي که از روستايي ها سراغ داريم. انگار نه انگار که او در اين شهر بزرگ پرهياهو زندگي مي کند. گاهي که خسته مي شديم از کار يکهو مي گفت برويم.
    
    مي گفتم کجا؟
    
    - ده... برويم ده.
    
    راه مي افتاديم طرف گلپايگان. چاي درست مي کرد روي آتش و ناهاري آماده مي شد. حالاديگر حسين نيست و ما خسته و غمگين و سردرگم. لابد حالاهم حسين از اين خيابان هاي شلوغ، اتوبان هاي طولاني و پل هاي بزرگ سيماني خسته شده است. يقين به روستا رفته است. به بهشت گمشده اجدادي ما. لابد حالااو در خنکاي حاشيه يي رودخانه يي به سوي کشتزارهاي سبز مي رود. جايي که بتواند در آرامش سبز دشت آرام بگيرد. حتي اگر فردا خانواده و يا دوستانش جايش را خالي ببينند، نبايد گمان کنند که حسين ابراهيمي نيست. حسين مثل هميشه در سفر است، همه مي دانستند که او اهل دشت و دمن بود و در ميان کشتزارهاي سبز در خنکاي رودخانه بهشت اجدادي ما خفته است. 
    
+        | 

 حسین ابراهیمی با دلواپسی‌هایی که در این حوزه داشت، تلاش کرد نهادی را راه اندازی کند که در آن بتواند تازه ترین و بهترین کتاب‌ها را در اختیار مترجمین علاقمندی قرار دهد که آنها را هرچه زودتر و هرچه بهتر برای کودکان و نوجوانان ایرانی ترجمه کنند. اگرچه فعالیت های او برای تأسیس و کار به دشواری انجام می شد، چرا که نهادهای حمایت‌کننده که در واقع  حسین ابراهیمی یکی از بهترین مترجمان ادبیات داستانی ایران بوده است: " در طول سال‌های فعالیت بیشترین جوایز در حوزه ترجمه کتاب‌های کودک از ناحیه تشکل‌های دولتی و جایزه رسمی کتاب سال جمهوری اسلامی و دیگر نهادهای فعال در ادبیات، به کتاب‌های او اختصاص یافت. این نشان می دهد که حسین ابراهیمی در انتخاب کتاب‌ها و در و دغدغه هایش برای ترجمه هرچه بهتر و مناسب‌تر این کتاب‌ها مقبول طبع داوران این نهادها هم قرار گرفته است."

 


مطلب كامل
+        | 

 

فرودگاه جده، مثل فرودگاه های شهرستان‌های خودمان

در هواپیما که باز شد؛ هوای دم کرده و شرجی جده به گرمی از ما استقبال کرد.

فرودگاه جده، مثل فرودگاه های شهرستان‌های خودمان بود؛ اما آقای امانی می‌گفت:" فرودگاه جده سه قسمت دارد. قسمت‌های بهتر آن در حال حاضر تعطیل است." ما را به سالن بزرگی بردند که      نیمکت های چوبی داشت. چند پسر جوان که اغلب بیش از بیست سال نداشتند، کراوات داشتند و عینک دودی که آورده بودند روی سرشان. بعضی‌هایشان هم آدامس می‌جویدند خیلی بد. ظاهرا پلیس اداره گذرنامه سعودی بودند. ولی چنان قیافه می‌گرفتند و دستور می‌دادند که آنجا بنشینید و آنجا ننشینید که کفر بچه‌ها را در می‌آوردند. مثل مبصرهای دوران ابتدایی، هرکس از جایش بلند می‌شد؛ می‌بردندش ته صف. فارسی هم حرف می‌زدند. پاسپورت یکی را که به حرفشان گوش نکرده بود، گرفتند تا مدیر کاروان رفت چیزهایی گفت و پاسپورت را گرفت.

کارت هایی دستمان دادند. بالایش نوشته بود" بطاقه الدخول" که باید ده شماره سمت راست گذرنامه را توی آن وارد می‌کردیم. بالاخره با هر مشقتی که بود از سالن ترانزیت گذشتيم. از گیت پلیس گذرنامه هم گذشتيم و به سالن تحویل بار رفتیم. وقتی رسیدیم ساک ها آمده بود؛ برداشتیم و رفتیم بیرون.


مطلب كامل
+        |