تبليغاتX
محمد جواد جزینی

محمد جواد جزینی

نویسنده ومنتقد ادبیات داستانی

گربه سياه ميرزانشسته بود زير سايه اطلسي ها و خيره بود به حوض .صداي سرفه ميرزا از توي دالان مي آيد. مصيب هنوز پس خرپشته آواز م’ خواند.گنگ و نامفهوم.

ماه روز از حوض بيرون مي آيدبيرون . طره خيس گيسويش تاب خورد روي پيشاني. مي دود طرف پنج دري . برهنه و آبچكان. كبوترهاي روي هره پر مي زنند و گربه سياه ميرزا نيم خيز مي شود كه بگريزد.

ميرزا سرفه مي كند. مثل هميشه،خشك و پشت هم . صداي آواز نمي آيد. از توي دالان تا توي حياط ميرزا سرفه ميكند.سرخ مي شود شايد.سرفه مي كند. تكيه مي دهدبه ديوار. سرفه ميكند.سياه مي شود. سرفه مي كند.آب دهانش را جمع مي كندبا خلط گلويش، تف مي كندو بعد لكه سبز و لغزنده را با پا پهن مي كندروي سمنت پله ها. با دست آب چشم وبيني را مي گيرد،مي مالد به ناودان كنار كرت اطلسي ها كه آب لب پر پاشويه پرش كرده است.

تا ميرزا بيايد كنار حوض،ماه روز خودش را توي حوله پيچيده، دستپاچه چيزيبه تن كرده با گيسهاي خيس.

ميرزا كه مي نشيند كنار حوض،لب پر آب توي پاشويه از نفس مي افتد. ماهي هاي قرمز كهجمع شده بودند كنج حوض،مي روند تا زير سايه بيد، همان جا كه سندلهاي ماه روز رها شده بود. يكي توي پاشويه وديگري زير بوته اطلسي، كنارگربه سياه ميرزا كه روي دستهاو پاهايش لميده بود.

ميرزا نگاه مي كند به رد خيس جاي پاي ما روزو چفت در باز آب انبار و شليته سرخابي اش كه نوار طلايي اش مي درخشيد. زير آفتاب، روي تنه بيد.

صداي آواز مصيب نبود. اماكبوتر ها چرخ مي خوردند توي آسمان.دو تايي، چهارتايي.

بعد پيش از آنكه به شيرواني برسد يكي مي شوند. بال بال مي زنند و لابد مي نشيند روي بام. پيش كاسه سفالي آبيكه مصيب گذاشته است ميان بام.

پيشتر ها ميرزا سه بار ننه خاور را فرستاده بودخانه مصيب كه: نبايد كبوتر هايش بيايند توي حياط ما.

اما به خرجش نرفته بود.

وقتي ميرزا دست كرده بود توي جيب جليقه اش دنبال چاقو، ننه خاور با دستهاي پر از كف از سر لگن رختها دويده بود طرفش. چنگ زده بود به گيسهاي سفيدش. نعره كسيده بود كه : نكش ميرزا!

ميرزا گلوي كبوتر را گرفته بود، طوري كه تا لب چاهك وتا وقتي ميرزا  بگذاردش زمينو بال هايش را زي پا نگهدارد و تيغه كارد را بكشد به گلويش، پرپر زده بود.

خون اول روي پر هاي سفيد راه باز كرده بود . بعد جهيده بود. چند قطره پشت هم.

وقتي رها شده بود، پرپر زده بود تا ميرزا بال كبوتر بعدي را زير پا بگذارد و كارد را بكشد به نرمي گلويش، كبوتر سربريده آن قدر بال بال زده بود تا كنار اطلسي هاي باغچه آرام گرفته بود.

ميرزا گفته بود : حق همسايگي را نگه نمي دارد لامصب!

ننه خاور چنگ زده بود به گونه هاي سياهش و ماه روز از شكستگي در آب انبار نگاه كرده بود به ميرزا كه گردن كبوتر را ميان انگشتانش گرفته بود و كارد را كشيده بود به گلويش و رهايش كرده بود.

ننه خاور دست انداخته بود به لبه جليقه ميرزا و گفته بود: نكش ميرزا زبان بسته ها را .

فقط سه تا از هفت تا را گرفت. چهاركبوتر كنار چاهك تا باغچه، سمنت را گل انداخته بودند، اينجا و آنجا.

لاش كبوتر ها تا غروب همين طور  توي حياط ماند. از ترس ميرزا كسي جز گربه سياهش جرات نكرددست بزند.

فردا صبح فقط پرهايي مانده بود سفيد و سياهو گاه قرمز كه باد مي بردشان اين سو وآن سو.

يكي دو تا توي شاخه اطلسي ها، چند تايي روي آب حوض ويكي دو تا را باد برده بود،پشت در بسته

آب انبار،و ماه روز نگاهمي كرد كه باد مي بردشان با خود.

ميرزا سرفه كرد و باز صداي مصيب ميآمد كه آواز مي خواند. همين شد كه مصيب لج كرد.گنجه  اش را  

پر كرد از كبوتر. كبوترها جلد نبودند, اما نمي ترسيد . پرشان مي داد توي آسمان.كسي جرات نمي كرد كبوترهاي مصيب را ببرد.بعد صبح وغروب فرقي نمي كرد , روي خرپشته مشرف به خانه ميرزا مي استاد. دست مي كرد توي كاسه گندم مي پاشيد توي هوا. صدايش از خر پشته خوب شنيده نمي شد

بي آنكه ديده شود. خوب هم نمي خواند .معلوم هم نمي شد.جه مي خواند فقط گاهي ميان آواز

مي شنيدي كه مي خواند:

حالا ديگر ماه مني .ناز نكن ناز نكن.

ماه روز كه توي انبار حبس مي شد, فقط ننه خاور كه مي آمد براي كارهاي خانه,گاهي دور از چشم

ميرزا نان وقاتقي مي انداخت توي آب انباري وماه روز ازورزنه به كبوترهاي مصيب نگاه مي كرد كه

مي آمدند لب حوض.اول مضطرب به اطراف نگاه مي كردند .نوكشان را مي زدند توي آب وبعد آسمان

را نگاه مي كردند.

گربه سياه ميرزا فقط پشت اطلسي ها منسيت روي پاهايش وخيره نگاهشان مي كرد وگاهي نرم

وبي صدا مي رفت طرفشان .وپيش از آنكه خيز بردارد، كبوترها پر مي زدند , وگربه سياه ميرزا كلافه

برمي گشت زير سايه اطلسي ها وپوزه اش را مي گذاشت روي دستهايش ونگاه مي كرد به كنگره

بام كه كبوترها رويش نشسته بودند.

عادتش داده بود ميرزا. وقتي سر سفره مي آمد مي نسيت پيشش.استخواني , تكه گوشتي مي انداخت

جلويش .گاهي هم كه دست مي برد توي سفره ,ميرزا مي كوبيد توي سرش. ونگي  مي كرد ومي رفت

تا دم پنج دري ودوباره برم مي گشت كنار سفره .

ميرزا كه ننه خاور را جواب كرد ,ماه روز تنها شد. صبح كه ميرزا مي رفت حجره  از توي حياط داد

 زد :من رفتم زن

طوري  گفت كه ماه روز از توي پنج در نگاهش كند .بعد با سبد ,ماهيهاي قرمز را گرفت وانداخت روي

سمنت حياط .

گربه سياه با چشمهاي درشت براقش اول خيره نگاه كرد به ماهي كوچك قرمز كه روي سمنت آفتاب

خورده بالا وپايين مي پريد . بعد پريد,به جنگ ودندان گرفت وپيش از آنكه ببردش پشت اطلسي ها

ميرزا دوتاي ديگر را هم گرفته بود با سبد اداخته بود.كنار چاهك روي سمنت داغ.

ظهر كه مي آمد,ازتوي دالان سرفه نكرد.صداي آواز هم نشنيد.فكر كرد لابد دوباره ماه روز مثل يك

ماهي از پاشويه سريده است توي حوض وكبوترهاي مصيب دور حوض نوك مي زنندبه آب لب پر

پاشويه . اما از پله ها كه پايين آمد.سرفه كرد.عمدا كه ماه روز سراسيمه بدود بيرون. صدايي نشنيد

ماه روز مياه حوض بود, بي حركت . گيسوانش را آب حالت داده بود.

گربه سياه روي لبه پاشويه نگاه مي كرد به جسد بي حركت ماه روز كه روي آب بود, با چشمهاي

بسته . كبوترها ي مصيب روي هره نشسته بودند.

 

+        | 

پلك هاي امير  مي نشيند  ،  خنجر  را  توي گلويش  فروكند .  وقتي خون از هنجره اش بيرون مي جهد ،  باولع  به  قطره هاي سرخي  كه  روي  حرير سفيد  بسترش    مي بارد  ،   نگاه كند  .   و  هي خون روي سفيدي تن پوشش گل  بيندازد   ،   بزرگ وكوچك .  و تاپيش از آن كه فرست كند ، نگهبانها را صدابزند وپيش از آن كه فريادش تاتوي سرسرا برسد ، بار ديگر خنجر را توي سينه اش فروكند . اما نكرده


مطلب كامل
+        |