پرسیدم:" پرواز چه ساعتی است؟"
گفت:" چهارشنبه ساعت پنج و نیم توی فرودگاه باش."
من هم که خیلی اهل دقت هستم تلاش کردم ده دقیقه قبل از قرار آنجا باشم؛ ولی پرواز نه و بیست دقیقه بود.به معنای دیگر، آقای طهماسبی چهار ساعت قبل از پرواز، ما را کشانده بود فرودگاه محض احتياط. جلوی ترمینال حجاج شلوغ بود. کاروانهای دیگر پلاکاردهایی داشتند که رویش نام کاروانشان را نوشته بود. هرچه گشتم اسم طهماسبی را روی پلاکاردها ندیدم.
پرسان پرسان بالاخره پیدایش کردم. به پسر جوانی که آنجا بود گفتم:" خیلی دنبال شما گشتم؛ پلاکاردی ندارید؟!"
چتر کوچکی را روی زمین نشانم داد. کنار کارتونی بود که مدارک بچه ها توی پاکتهای جداگانه آماده بود. چتر سفیدي بود و با ماژیک سیاهی روی آن خطهایی کشیده بودند که به نظر گنبد و منارهای بود. طرف دیگرش هم نوشته بودند:" طهماسبی."
پاکتی دستم داد. پاسپورت بود و بلیط، یک کیسه، کیف، چندتایی بروشور و کتابچههای کوچک. گفتم: " دیگران کارت شناسایی هم دارند."
گفت: "کارت شما آماده نیست."
بعد از جیبش یک کارت درآورد. اسم و فامیلم را با خودکار روی آن نوشت.بدون عکس و مشخصاتی دیگر، مثل:" شماره کاروان، اتاق و..."
بعضی بچهها با خانوادههایشان آمده بودند. چند تایی پشت به ترمینال حجاج، عکس یادگاری میگرفتند. من، اما تنها آمده بودم؛ عمدا. خداحافظیهایم را اغلب تلفنی انجام داده بودم و گفته بودم اینطوری راحتترم.
از گیت بازرسی که گذشتم؛ آقاي محسن اسکندری را دیدم؛ از بچههای ستاد عمره. حال و احوال کردیم. ته دلم از این که یک آشنا پیدا کردم؛ خوشحال بودم.
معطل نکردم. یکراست رفتم ساکم را تحویل دادم. کارت پرواز گرفتم و رفتم توی سالن انتظار. با این که هنوز هفت صبح نشده بود؛ اما بچهها، جلوی تلفنهای عمومی و راه دور، صف کشیده بودند. اغلب، خداحافظیهای جا مانده را انجام میدادند به دوستی برای حلالیت و خداحافظی. یکی داشت به استادش زنگ می زد و یکی هم سرش را به دیوار نزدیک کرده بود و آهسته حرف میزد. چنان موقع حرف زدن به تنش پیچ و تاب میداد که انگار ماری باشد که میخواهد پوست بیندازد.
اما من هر چه فکر کردم به چه کسی زنگ بزنم؛ یادم نیامد. رفتم نشستم.آقای اسکندری هم آمد. معماری میخواند. خیلی زود بحث ما شروع شد. درباره خیلی چیزها حرف زدیم؛ از جریانهای ادبی معاصر و معماری پست مدرن که نفهمیدیم وقت چه طور گذشت.
چند تا مامور يونيفرم پوش که بیسیم دستشان بود توی سالن میچرخیدند؛ داد میزدند:" بفرمائید برای سوار شدن." بلند داد میزدند؛ انگار نه انگار که سالن مجهز ترمینال حجاج، لابد بلند گویی دارد.
چند دقیقه بعد سوار هواپیما شدیم. از آنجایی که بچهها میخواستند کنار هم بنشینند؛ مدتی طول کشید تا جابه جایی ها انجام شود. این قدر طولانی شده بود که نزدیک بود صدای مهماندارها هم دربیاید.
شوخی ها از همین جا شروع شد. یکی از بچهها گفت:" برای سلامتی مهماندارهای خوش اخلاق، صلوات" و همه صلوات فرستادند.
اسکندری جلوي هواپیما بود و من ردیفهای آخر. ما هم میخواستیم کنار هم باشیم. نفر کنار دستی اسکندری راضی نبود بیاید عقب. در همین لحظه، چشمم به مهمانداری خورد که خیره به من نگاه میکرد. به نظرم آمد انگار او را میشناسم. وقتی جلوتر آمد؛ شناختمش. مجید بود؛ همکلاسی دوران مدرسه. حال و احوال و روبوسی، تو کجا و اینجا کجا!؟...
ماجرای جابه جایی را به مجید گفتم و او هم با قاطعیت اسکندری را آورد کنارم نشاند. گمان میکنم هر کس فکر میکند پارتی داشتن بد است؛ در اشتباه کامل است. داشتن یک آشنا حتی توی هواپیمایی که به سوی مکه میرود؛ میتواند بسیاری از مشکلات را حل کند.
مجید میرفت و میآمد و میپرسید چیزی لازم دارید و ما تشکر میکردیم.
پذیراییها که تمام شد؛ ما داشتیم از روی سرزمین خشک رد میشدیم. بعضیها خواب بودند؛ اما چند تایی از بچهها که اغلب تهرانی بودند؛ دست از شوخیهایشان برنداشته بودند.
حالا هواپیما انگار روی دریاست. بچهها تلاش میکنند از پنجره ها بیرون را ببینند. پرواز سه ساعت طول کشید و بعد اعلام شد:" تا دقایقی دیگر، توی فرودگاه جده به زمین مینشینیم."
در هواپیما که باز شد؛ هوای دم کرده و شرجی جده به گرمی از ما استقبال کرد.
فرودگاه جده، مثل فرودگاه های شهرستانهای خودمان بود؛ اما آقای امانی میگفت:" فرودگاه جده سه قسمت دارد. قسمتهای بهتر آن در حال حاضر تعطیل است." ما را به سالن بزرگی بردند که نیمکت های چوبی داشت. چند پسر جوان که اغلب بیش از بیست سال نداشتند، کراوات داشتند و عینک دودی که آورده بودند روی سرشان. بعضیهایشان هم آدامس میجویدند خیلی بد. ظاهرا پلیس اداره گذرنامه سعودی بودند. ولی چنان قیافه میگرفتند و دستور میدادند که آنجا بنشینید و آنجا ننشینید که کفر بچهها را در میآوردند. مثل مبصرهای دوران ابتدایی، هرکس از جایش بلند میشد؛ میبردندش ته صف. فارسی هم حرف میزدند. پاسپورت یکی را که به حرفشان گوش نکرده بود، گرفتند تا مدیر کاروان رفت چیزهایی گفت و پاسپورت را گرفت.
کارت هایی دستمان دادند. بالایش نوشته بود" بطاقه الدخول" که باید ده شماره سمت راست گذرنامه را توی آن وارد میکردیم. بالاخره با هر مشقتی که بود از سالن ترانزیت گذشتيم. از گیت پلیس گذرنامه هم گذشتيم و به سالن تحویل بار رفتیم. وقتی رسیدیم ساک ها آمده بود؛ برداشتیم و رفتیم بیرون.
بیرون، هوا گرم بود. از دور، سالن چتری پیدا بود. بچهها سردرگم بودند. نمیدانستند کجا بروند. دقایقی گذشت تا کاروان را پیدا کردند. دور مدیرکاروان جمع شدند. نماز ظهر همان جا زیر سقفهای دم کرده چتری فرودگاه جده، خوانده شد. اتوبوس ها آماده بودند. لیست کسانی را که باید سوار هر اتوبوس شوند؛ قبلا به شیشه چسبانده بودند. تا ساکها توی اتوبوسها جا بگیرد و بنشينيم؛ نیم ساعتی گذشت. حاج آقا عمیق، روحانی کاروان، توی اتوبوس ما بود و آقای طهماسبی مدیر کاروان و آقای خندانی معاون، توی آن اتوبوس دیگر. راننده، سودانی بود؛ سبزه و کم حرف. به شوخی بچهها هم جواب نمیداد. اتوبوس که داشت حرکت میکرد؛ چند ساک مانده، توجه راننده را جلب کرد. ایستاد. معلوم شد بچههایی که آخر همه آمدند و جایی برای ساکهایشان پیدا نکردهاند؛ چند تا از ساکهای بچههای دیگر را پایین آوردهاند تا ساکهای خودشان جا شود و چه خوب شد که راننده آنها را دید.
حاج آقا عمیق وقتی اتوبوس راه افتاد؛ از این کار بچهها گلایه کرد و گفت:" امیدوارم توی این سفر دیگر چنین حوادثی تکرار نشود."
بچهها گفتند:" کار ما نبود؛ حاج آقا صبحیها این کار را کردهاند."
به خنده و شوخی گذشت؛ اما فکر کردم اگر راننده متوجه نمیشد چه مشکلی برای صاحبان ساکها پیش می آمد.
حالا دیگر بچهها شوخی نمیکنند و با ولع از پنجرهها بیرون را نگاه میکنند. خیابانهای اطراف فرودگاه جده، مثل همه جادههای منتهی به فرودگاه های شهرستانهای خودمان است با همه شلختگیهای آشنایش. آبِ خنک توی یخچال اتوبوس و کولرش از حُرم گرمای بیرون کاسته است. حاج آقا عمیق میایستد وسط اتوبوس و توضیح میدهد. میگوید:" اینجا شهر جده است. از آنجا که میگویند حضرت حوا، اینجا مدفون است. این شهر را جده گفتهاند. شهر مادر همه ما."
بچهها گفتند:" نمیشود برویم ببینیم؟" حاج آقا گفت:" من هم تا به حال توی شهر نرفتهام. ما هم نمیتوانیم برویم."
جده، شهری بود بندری، کنار دریای سرخ. دریا را فقط از توی هواپیما دیدیم؛ اما شرجیاش به خوبی احساس میشد.
یکی از بچه ها، بطریهای آب خنک را توی اتوبوس کشف کرد و بعد، دست به دست، به دست همه رسید. بعد جاده بود و بیابانهای سنگ لاخ با پستی و بلندیهای خشک.
ساعت 3 برای نهار، اتوبوس ها در "ساسکو" ایستادند. رستورانی مثل اغلب رستورانهای میان راه کشور خودمان. چند دقیقه بعد نهار آمد؛ توی چرخهای بزرگ چند طبقه. مرغ سوخاری بود با سیب زمینی، نوشابه و نان گرد خوش مزهای به اندازه یک کف دست. مرغ ها خیلی کوچک بود. آقای طهماسبی با کمک چند تا از بچهها نوشابهها را پخش میکردند. نهار که تمام شد؛ به محازات ساختمان رستوران، ظرف بزرگ چای بود، با قند و لیوانهای یکبار مصرف. تا بچهها نهار و چای بخورند و جمع شوند توی اتوبوس ها، یک ساعتی طول کشید. توی ساسکو به غیر از ما، ماشینهای دیگری هم بود. در اتوبوس ها، اغلب زائران ایرانی بودند. وسایل نقلیه شخصی که ماشینهای مدل بالایی بود؛ چشم بچهها را خیره کرده بود. توی هرکدام عربی بود هیکلمند و چند زن و چند تایی بچه. زنها اغلب چادر و روبند های سیاه داشتند.
بعضی ها هنوز چای دستشان بود که اتوبوس ها به طرف مدینه راه افتاد. حالا بچهها که شکمشان سیر شده بود خوابیدند و باز اتوبانهای تازه ساخته شده بود و بیابانهای پر سنگ و پستی و بلندیهای شبیه به هم.
